تبليغاتX
یه اتفاق ساده پیچیده
زندگی ارزش ندارد ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد ...!!!!

اين مدت كــــوتاه خيلي خوب بود و خوش گذشت بينتون...!!!

بلاگ هم تجـــــربه جالبي بود.....

 

اميـــــــدوارم همگي شاد ، موفق و پيــــیروز باشيد...!!              

ســـــال پر باري رو هــــم شروع كنيـــد...!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط نیلوفر   | 

ميخوام پست بذارم ..ولي نميدونم چي بنويسم...

دوست ندارم واسه عيد پست بدم چون تكراري ميشه...

فقط ميدونم كه خيلي حالم خوبه همه چي توووووووووووپه...

من عوض شدم ...عوض شدن من خيلي چيزا رو تغيير داد...

 

اخلاق ، رفتار و خيلي چيزاي ديگه اي از تو كه واسم يه معظل شده بود....!!!

كلي خوشم مياد كه اينقدر وابسته شدي كه ...!!!!

آره من خوشحالم ميخوامم حفظش كنم حداقل تا سيـــزده...!!

 

ديگه ام نه اطرافيان نه هيچكس ديگه اي جـــز تو واسم مهم نيستند...

به درك به من چه كه اونا ميـــخوان توي هــــــرزگيهاشون غـــرق باشن...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط نیلوفر   | 

خيــــــلي دلم ميخواد چيزاي قشنگ و اميدوار كننده بنويسم امــــــــــــا هر چي ميگردم دنبال يه اتفاق خوب يا هر چيز قشنگ دیگه ,چيزي پيدا نميكنم...

اين مدتم كه ديگه بذارو برو ...اينقده حالم خرابه كه نگــــو...

چقدر بده يه چيزايي راجع به اطرافيات بفهمي و حس كني مثل كفتار ميمونن...يا يه مشت حيوونن توي جلد انسان...!!!

تنفـــــــــر همه وجودمو گرفته....

چندشم ميشه كه بگم اينارو ميشناسم...!!!


كمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــك...يكي منو فـــراري بده...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط نیلوفر   | 

خواب خوابم..!!!

صداي زنگ و از لابلاي فكرايي كه تو سرم و گيجي خواب نيم ساعته ميشنوم...

جواب ميدم.!!

هنوز مغزم خوابه..

درست نميفهمم چي ميگه...

"آخ ببخشيد دير شد..."

 

هيچي نميگم...!!!

خيلي سر حال حرف ميزنه...

نميدونم مست يا نه ..يه حاليه..نفساش خيلي تند

ازش كه حالشو ميپرسم ميگه خوبم...

"قبلا" خيلي خوب منظورمو از احوالپرسي ميفهميد"...

بازم سوال تكراري رو ميپرسه..."نيلو چيزي شده؟"

نميفهمم چرا هميشه شك داره..

بـــــازم جواب نميدم..

يه دفعه خيلي بي مقدمه ميگه دلم تنگ شده بود واست....

اين دفعه لحنش با دفعه هاي قبل فرق داشت...واسه همين تو جوابش فقط ميگم اوهـــــــــوم...!!!

ولي پشت سرش تاكيد ميكنه" خيـــــــــلي" فكر كردم باز ميخواد بگه بي احساسي ميگم" خيلي" چي؟
ميگه دلم تنگ شده بود!!!!

نميدونم چرا قفل كردم ديگه نميگم مرسي يا منم همينطور...

بازم ميِِگـــــــــم هـــــوم....!!!
ولي دلم نميخواد اين چيزا رو بشنوم من كلي حرف دارم باهاش ...

كلــــــــي سوال...؟؟؟!!؟

بعدم مجبور ميشه قطع كنه مثل هميشه...

ميخوام قولي كه بهم داده بود روبهش ياد آوري كنمو ميگم" راستي..ببين.."!!

كه نميدونم چرا تو يه لحظه واسم بي اهمييت ميشه وبه جاش ميگم" شب خوش"...

نيلو بگـــــــــــــــو...!!!

هيچي مواظب خودت باش..!!!

ميخنده و ميگه ديــــــــــــــــووونه..!!!!!

ديگه حتي از ديونه گفتناشم ذوق نميكنم..!!

 

ميخوام صبر كنم تا قطع كنه نميدونم چرا ازصداي بوق اِشغالي خوشم مياد ولي نميذاره واميسته تا گوشي رو بذارم...

با همين حسا و فكراي مسخره سرمو ميذارم روي مُتكا...

داره خوابم ميبره و به اين فكر مكنم كه جغرافي نخوندم يه دفعه اين مياد تو ذهنم...."ديگه از نبودنت نميســـــوزم...ديگه حتي چشم به در نميدووزم...برو اشك نريز با اين ياد دلم...ديگه نميخوامت باهات نميمونم.."

 

 

يعني واقعا" نميــــــــــــــــــــــــــــــخوام يا دارم خودمو گول ميزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط نیلوفر   | 

 

دوست داشتم يادت هست؟؟

گفتم دوست دارم و تو گفتي كوچيكي واسه دوست داشتن...

رفتم تا بزرگ بشم...

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...

اونقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوست داشتم...!!!

 

چرا حالا كه همه چي همونجوري كه من ميخوام خودم ديگه اون آدم قبل نيستم...!!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط نیلوفر   | 

ميدونم خيلي طول كشيد ....به هر حال از همه ممنونم كه به يادم بودبد و سر ميزديد...!!!!

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

زماني كه يك دختر حرفي نميزنه..ميليونها فكر توي سرش ميگذره!

وقتي بحث نميكنه..عميقا" مشغول فكر كردن است....!

زماني كه با چشماني پر از سوال به تو نگاه ميكنه..

يعني نميدونه تو تا چند وقت ديگه با او خواهي بود !!!

زماني كه بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو ميگه : خوبم...يعني اصلا" حال خوبي نداره...

وقتي به تو خيره ميشه شگفت زده شده كه به چه دليل دوروغ ميگي....

زماني كه به تو ميگه دوستت دارد يعني با تمام وجود دوستت داره...

وقتي اعتراف ميكنه كه بدون تو نميتونه زندگي كنه يعني ميخواد تو تمام آينده اش باشي...

و بالاخره وقتي ميگه دلش برات تنگ شده يعني هيچكي به اندازه اون دلش تنگ نيست..!!

اما

اما

اما...

وقتي يه پسر حرفي نميزنه يعني حرفي براي گفتن نداره..!!!

وقتي بحث نميكنه يعني حال و حوصله بحث كردن نداره..!!!

وقتي يه پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه ميكنه يعني واقعا" گيج شده..!!!

وقتي پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو ميگه "خوبم " يعني اينكه واقعا" حالش خوبه..!!!

زماني كه به تو خيره ميشه دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني...!!!

وقتي ميگه دوستت داره دفعه اولش نيست (آخرين بارش هم نخواهد بود )!!

اعتراف ميكنه كه بدون تو نميتونه زندگي كنه يعني تصميم گرفته تو رو واسه چند روزي داشته باشه..!!!

...

                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط نیلوفر   | 

چیزی ندارم که بگم اوضام داغونه......

فقط میخوام سورپرایزمو معرفی کنم ....

روی لینک پایین کلیک کنید.....

 http://www.shirin-15.blogfa.com

خوب حالا صبر کنید....

هنوز اعترافاشو ننوشته.....

خوب فامیلای ماهم زیاد شدن.....

 

میرید بهش سر میزنیدا ....نظرم میدین..!!!

خوب پس به پیونداتونم یکی دیگه اضافه کنید....زوووووووووووووود!!!!!

 

هنوزم ميخوام واسه پست قبلي نظر بدبد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  

نميدونم از كجا شروع كنم....

از بچگي شر بودم ...بر عكس دختراي فاميل همش تو كوچه بازي ميكردم اونم با پسرا ...(فوتبال ,دزد و پليس و...)

يا دمه هميشه دختراي ديگه ء فاميل شاكي بودن كه هر بار ما ميريم خونه دايي مرتضي نيلو همش تو كوچه است.

يكي از كارايي كه بچگي زياد ميكردم و الانم اگه موقعيتش باشه حتي اگرم تنها باشم اين بود كه زنگ مردم و ميزدم و فرار ميكرديم

يه بار يه كار زشت كرديم با دوستم مهشيد رفتيم در يه خونه رو زديم و پشت آيفون گفتيم ببخشيد براتون (يه چيز بد) نذري آورديم اونم فحشمون داد.

يادمه يه همسايه داشتيم شوهرش مريض بود بعد اينا هميشه ساعت 9 ميخوابيدن يه شب منو رويا و فرح ساعت 11 زنگشونو زديم و در رفتيم

بعد اونام اومدن دم خونمون ...همه ام مارو كلي دعوا كردن....

يه بارم مامان بزرگ آش پخته بود بعدش يك خانواده نيومده بودن (حالا نميگم عمه بود يا عمو) بعد منو رويا و فرح تف انداختيم توي آشي كه براشون گذاشته بودن البته يادمه يكيشون اين كارو نكرد نميدونم رويا بود يا فرح .

بهترين دوران زندگيم راهنمايي بود ...اون دوان تو اوووج شادي بودم و البته همون سال اولشم گند ترين اتفاق زنگيم افتاد....

دبستان و راهنمايي تا تونستم آتيش سوزوندم از ديوار راست بالا ميرفتم....

آدم بي انضباطي بودم مخصوصا" دبستان مقنعه ام هميشه پر از اين آلوها و لواشك بود.

راهنمايي روزي نبود كه مامانم نياد مدرسه آرزوي يه نمره انضباظ بالاي 18 به دل مامانم موند هنوزم مونده.

از يه خصوصيت خودم بيش از همه خوشم مياد اونم اينه كه اصلا" حسود نيستم شايد به يكي غبطه بخورم ولي هيچوقت حسوديم نميشه ...

كم پيش مياد كسي رو خيلي دوست داشته باشم...آدم دمدمي مزاجي نيستم ولي كسي رو نميتونم به مدت طولاني دوست داشته باشم...(دست خودم نيست)

خودمو خيلي دوست دارم ..اعتماد به نفسم توووووپه....

از اينكه كسي فكر كنه ازش خوشم اومده و دوستش دارم بدم مياد...

 

اها يامه بچگي يه اخلاق گندي داشتم كه هر كي هر چي بهم ميگفت پرتي بهم بر ميخورد ....ولي الان دنده پهن شدم...

آدم لوسي نيستم ...هميشه ام دلم ميخواست پسر باشم البته تا چند سال پيش....

از آدماي لج در آرو گير بدم مياد....

خيلي رو راستم يعني كم دوروغ ميگم ....

ديگه ؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم نميخواد به 2تا چيز هيچوقت فكر كنم

1 سالي كه تهران بودم....

2سالي كه .....

...

خيلي كم گريه ميكنم چي بشه كه ديگه اشكم در بياد...

بعضي وقتا از نادرمون متنفر ميشم كم پيش مياد دوسش داشته باشم يا دلم براش تنگ بشه (برعكس اون)
فقط دست پخت مامانم و دوست دارم از دست پخت يه نفرم متنفرم !!!!!

آدميم كه دوستش داشته باشم تا يه حدي كاراشو تحمل ميكنم بعدش يه دفعي خر ميشم و همه چي رو ميزنم بهم...!!!

نميدونم خصوصيت خوبيه يا نه يكي كه يه چيزي بهم ميگه بي جوابش نميذارم سريعا"...(البته توهين نميكنما)

اين سه سال دبيرستان خيلي ساكت و مظلوم شدم البته نميدونم چرا انضباط آبان ماهم و 15 دادند !!!!

برام اصلا" مهم نيست كسي كه با من كنكور داره همون سال قبول ميشه يا نميشه يعني كسي رو رقيب خودم نميدونم...هر كي شرايط خوشو داره...

وااای الان داشتم با رویا با تلفن صحبت میکردم یاد یه گنده کاری تو بچگیم با فرح افتادم یه روز عصر خونه مامان بزرگم اینا بودیم بد جوری گرسنمون شده بود بعدش تو یه نعلبکی یه چیزی شبیه تخم مرغ بود بعد منو فرح تا تهشو خوردیم شب که شد مامان بزرگ گفت که دوای پای من کجاست بعد منو فرح فهمیدیم که ما خوردیمش....فکر کن...!!!!

 یه چیز دیگه بیش از اینیم که دلم بخواد خوشکل و اینا باشم دوست دارم دوست داشتنی باشم...

خيلي سخت ابراز علاقه ميكنم بدم مياد, به نظر من آدما بايد خودشون دركشون برسه و بفهمند واسه همين خيليا بهم ميگن بي احساسي...

گاهي وقتا خيلي بي خيال ميشم واسه همين لج در آر ميشم !!!!

بسه ديگه خيلي شد ..!!!!

خوب منم..

رویا، رامين،دوستم خرمگس ، يه سور پرايز كه تا چند روز ديگه ميبينيتش!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط نیلوفر   | 

تا كي بايد مهربون باشم ؟؟؟

تا كي هي من ايراد بگيرم و تو اهمييت ندي؟
تا كي من يادآوري كنم و تو از حافظه من لجت بگيره ؟
تا كي من اعصابمو خورد كنم و تو بگي ديووونه اي ؟

تا كي من بايد تلاش كنم بفهمم كه تو چي تو دلته چون تو نميتوني راحت حرف بزني ؟؟؟؟؟

تا كي من فكراي چرت بكنم و وقتي كه بهت ميگم تو به جاي دلداري فقط از خودت دفاع كني؟؟؟
تا كي ميخواي فقط به خاطر كارات معذرت خواهي كني؟
تا كي نميخواي عوض بشي؟؟؟

تا كي بايد من دركت كنم؟؟؟

تا كي بايد بحث كنيمو نتيجه نگيريم ؟؟

تا كي بايد بترسم كه منم يكيم مثه بقيه ؟
تا كي بايد دلم الكي خوش باشه ؟
تا كي بايد تلاش كنم كه خوشحالت كنم و بخندم ؟؟

تا كي بايد وانمود كنم كم نياوردم چون قول دادم ؟؟؟

 

 

 

ولي كم آوردم.....ميخوام ديگه شبا بدون هيچ دغدغه اي بخوابم...

ميخوام ديگه نگرانت نباشم...ميخوام ديگه بهم فكر نكني...

ميخوااااام ديگه نگران امتحانام نباشي ...

آره ميدونم بهت قول دادم كه تحملت كنم ...

 قول دادم نذارم تنها باشي حداقل تا....

كاشكي يكم بجاي خودت به من فكر ميكردي....!!!!

ديگه دارم از اين وضعيت چرت خسته ميشم ....!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط نیلوفر   | 

آيا اميد بازگشت هست اي آفتاب گرم و سوزان ؟

آيا براي اين دل تنگم از دوستي آواز ميخواني ؟

آيا زماني باز ميگردي تا در كنارت سبز تر باشم ؟

من هستم وچشم انتظاري ها ،من هستم و شبهاي طولاني....

اين جا، در اين تنهايي مطلق، در شورش طوفان سنگين دل!

تنها غريق خسته عشقم ، وا مانده در دريايي طوفاني...

با چشم هايي تشنه ديدار ، در لا به لاي آسمان دل

دنبال چشمان تو ميگردم ، در اين هواي سرد باراني

امشب در ميان كوچه هاي شعر ، پيچيده عطر جانفزاي تو

 

آيا زماني باز ميگردي ؟

آيابرايم سبز میماني ...؟؟؟؟؟؟

5 سال گذشت ...

تو اين 5 سال خيلي چيزا تغيير كرد ،ديگه از صميميت قبل خبري نيست ...

حتي اين تغيير و ميشد توي تعداد آدمايي كه اومده بودن باغ رضوان ديد !!!

مامانم هميشه ميگفت زمان خيلي چيزا رو ثابت ميكنه ،آدماي اطرافت رو بهت ميشناسونه ،خيلي چيزا رو روشن ميكنه...

الان تازه ميفهمم يعني چي و احساس ميكنم به اندازه 10 سال آدماي اطرافمو ميشناسم ...!!!!

(البته اين پست مال 6 دي ، خيلي با تاخير ، بگذاريد پاي درس و امتحان )

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط نیلوفر   |